ای کاش هرگز دانشگاه قبول نمی شدی دکتر !

شاید مسجدسلیمان همون شهر اولین ها، شهر نفت می ماند...؟!

در زیر زندگی نامه دکتر امیدوار رضایی را می بینید که برگرفته از سایت رسمی خود ایشان می باشد ، که شاید دوباره این نماینده به گذشته باز گردد و آینه جلوی خود را بهتر ببیند که در آن از زندگی سخت خود برایمان سخن گفته . هر پدری در زمان کودکیش انچه را که آرزو داشته و نتوانسته به دست آورد را، به هر قیمتی که شده برای فرزندش تهیه می کند و از دوران کودکیش درس میگرد. مثال فوق تلنگری ست به نماینده ای که گذشته خود را فراموش کرده و دوست ندارد به آن دوران حتی نگاهی گذرا داشته باشد.

شاید بنده حقیر هم اگر 16 سال در ناز و نعمت زندگی میکردم دیگر مردمم برایم اهمیتی نداشت .... ولی نه ما بختیاری ها اگر جانمان را از دست بدهیم ولی قول و وطن و قوم مان را فراموش نمی کنیم.

در زیر زندگی نامه دکتر امیدوار رضایی را می بینید که برگرفته از سایت رسمی خود ایشان می باشد ، که شاید دوباره این نماینده به گذشته باز گردد و آینه جلوی خود را بهتر ببیند که در آن از زندگی سخت خود برایمان سخن گفته . هر پدری در زمان کودکیش انچه را که آرزو داشته و نتوانسته به دست آورد را، به هر قیمتی که شده برای فرزندش تهیه می کند و از دوران کودکیش درس میگرد. مثال فوق تلنگری ست به نماینده ای که گذشته خود را فراموش کرده و دوست ندارد به آن دوران حتی نگاهی گذرا داشته باشد.
شاید بنده حقیر هم اگر 16 سال در ناز و نعمت زندگی میکردم دیگر مردمم برایم اهمیتی نداشت .... ولی نه ما بختیاری ها اگر جانمان را از دست بدهیم ولی قول و وطن و قوم مان را فراموش نمی کنیم.
منتظر نظرتان هستم. دوست دارتان هستم. به امید شهر و قومی پاک. بدرود

خاطرات امیدوار رضایی: پدربزرگم سبزوار نام داشت که در میان این ایل فردی بزرگ و مورد اعتماد بود. برادرش امیدوار از بزرگان طایفه بابادی بود که همراه سایر طایفه در حوالی کوهرنگ و شهر چلگرد زندگی می کردند و زمستانها و در هوای بسیار سرد و یخبندان این ناحیه راهی دامنه جنوبی زاگرس و نواحی شمال شهرستان لالی در منطقه تنگ حتی و جاستون شَهِ شده، به زندگی عشایری خود ادامه می دادند. در همان روزها که درگیری و فشار عوامل رژیم شاه از یکطرف و سختی زندگی و طبیعت منطقه، سیر قهقرائی اقتصادی را بر طایفه افزون نموده بود، پدر بزرگ فوت کرد و پدرم که نجف نام داشت پس از مرگ پدر به زندگی سخت چوپانی رو آورد. جوان بختیاری در سختی متولدمی شود. و با دشواری بر طبیعت خشن ولی زیبای زاگرس، با اراده غلبه می نماید.
با آگاهی و شناختی که بی بی زنان از زندگی سخت پدر داشت، با هم زندگی مشترک خودشان را شروع می کنند و حاصل این پیوند تولد فرزندانی است که متأسفانه به علت سختی، گرسنگی و بیماری یکی پس از دیگری سقط میشوند و مجالی برای ادامه زندگی نمی یابند.
مادر که به سوی امامزاده ای در اطراف شهرستان لالی به نام باباروزبهان می رود راه سخت و کوهستانی، ساعتها پیاده روی و با هر سختی که بود به بارگاه امامزاده میرسد بست می نشیند و دستها را به سوی خدا بلند میکند و با حالت گریان و زاری و اشک ریزان امامزاده را واسطه قرار میدهد که برایش پسری بماند و گردنش را هم نذر امامزاده کند. دعای مادر مستجاب می شود، پسری متولد میشود و سالم می ماند تا نامش را رنجوکی میگذارند ولی پس از مدتی پسر بزرگ می شود و پدر و مادر احساس می کنند که یک فرزند تنها کافی نیست نه برای خانواده و نه برای فرزندشان، دو باره راهی همان امامزاده می شوند، و از خدا رفیقی برای پسر اول می خواهند.

نکته: اگه مادرتون میدونست همچین روزی میرسه که ایل و تبار .... شاید هرگز همچین دعایی نمی کرد....؟

خاطرات امیدوار رضایی: چند سالی می گذرد، زندگی سخت چوپانی آن هم در کوهستان و طبیعت خشن با صخره ها و رودخانه های پر آب بدون پل، که هرچند ماه یکبار باید از منطقه ای به منطقه دیگر جابه جا میشدند. زندگی عشایری در زیر سیاه چادرهایی که از پشم بز بافته می شد در میان باد و باران و حمله حیوانات وحشی چندان ایمن نبود.

نکته: این 16 سال برای ایمن سازی قومت چه کرده ای....!؟ آیا هنوزم می توانند مثل گذشته گوسفندان و فرزندان خود را از آب رد کنند آیا چند گوسفند برای هر خانوار عشایر مانده؟ آیا پلی برای راحتی این عشایر بر سر رودخانه زده شده تا به راحتی بتوانند کوچ کنند...؟

خاطرات امیدوار رضایی: در مسیر کوچ وقتی در آغاز بهار از منطقه اندیکا به سمت لالی در ناحیه ای که امامزاده بابازاهد اندیکا قرار دارد، غروب روزی سخت برای مادر است: روز تولد پسر دوم خانواده. او در حین زایمان به دلیل نبودن امکانات پزشکی و حتی قابله ای در محل ناچار خود اقدام به بریدن بند ناف و جداکردن جفت از نوزاد متولد شده می کند. پس از پوشاندن نوزاد از شدت ضعف جسمی از حال می رود و حالت بیهوشی به مادر دست می دهد و همسایه ها پس از مدتی متوجه موضوع می شوند ولی پدر هنوز در بیابان مشغول چوپانی بود و گوسفندان را از چراگاه برمیگرداند..... (امیدوار متولد میشود)

نکته: فکر می کنین مشکل زایمان در این دوره در عشایر چقدر سامان گرفته؟ آیا در مسیر کوچ براشون درمانگاه صحرایی به پا کرده ای که شاهد ضعف جسمی و بیهوشی مادران دیگر نباشیم ...؟

خاطرات امیدوار رضایی: سیاه چادرها را جمع کرده و همراه با گوسفندان و سایر اهالی کوچ را آغاز می کنند. مادر و فرزندکوچکش بر پشت الاغ جای گرفته و پدر و دیگر فرزندش دوان دوان به دنبال گوسفندان به حرکت خود ادامه می دهند و هر از چند گاهی به رود خانه که می رسند پدر فرزند بزرگ خود را بر دوش گرفته و گاه بچه گوسفندی که خطر غرق شدنش در آب رودخانه وجود دارد را نیز در بغل می گیرد و به آن سوی رودخانه هدایت می کند.

نکته: آیا تا کنون مثل شهرستانهای دیگر برای قومت، چادرهائی در اختیارشان گذاشته ای که پتوهایشان خیس نشود و سرما را از خود عبور ندهد و کود کان عشایر دیگر سرما نخورند ...؟

خاطرات امیدوار رضایی: سال 1341که من پنج ساله می شدم، بیماری سختی مرا گرفتار کرده بود. دارو نبود و با گیاهان دارویی و روش سنتی و محلی درمان صورت گرفت.

نکته: به راستی که چقدر واکسن، دوا و درمان در اختیارشان گذاشته ای....؟

خاطرات امیدوار رضایی: در مسجدسلیمان به دلیل مشکل مالی که داشتیم و قدرت خرید دفترچه 200 برگی برای مشق و تکلیف نوروز نداشتیم گاهی با خانواده اختلاف پیدا می کردیم. و جالب است که یکی از سالهای تحصیل در دبیرستان ابن سینا که همان دوره راهنمایی فعلی می شد در کلاس نهم در فصل بهار و نوروز تکالیف زیادی به ما داده بودند و من برای خرید دفتر چه از مادرم تقاضای پول کردم که به دلیل شنیدن جواب منفی از ایشان ناراحت شدم و به بالای خانه رفتم و به صفحه فلزی قدیمی که به زبان محلی پلیت می گفتیم (یا plute به زبان انگلیسی) در گوشه ای از حیاط افتاده بود سنگ پرتاب می کردم تا با ایجاد صدا ناراحتی خود را به مادرم نشان دهم و تا فردا صبح نیز با او قهر کردم.

نکته: خدا رو شکر اینقدر برای مردم کار کرده ای که دیگه میتونن دفتر 1000 برگی بخرن. دیگه پدر و مادری نیست که بخواد برا یه دفتر تو روی بچه ش شرمنده شه. نه نه نداریم. طبق امار فقط خودتون قهر می کردین ....!

خاطرات امیدوار رضایی: غذای مردم فقیر منطقه دوغ، ماست، آبعدسی، آبقارچ محلی و آب کشک بود، گاه گاهی از طرف رژیم گونی های آردی در میان مردم توزیع می شد که بسیار ناچیز بود، قحطی و خشکسالی عجیب منطقه را گرفته بود.

نکته: خشکسالی از منطقه رفته و همه جا حاصل خیز شده و مردمون اینقدر پولدار شدنه که مرغ و گاو وگوسفند که هیچ... پیتزا میخورن ...!

خاطرات امیدوار رضایی: به سمت شهر مسجدسلیمان و در خانه ای محقر اجاره نشین شدیم. پدر مجبور شد چند بز و گوسفندکه 4یا 5 رأس می شد را بفروشد و برادرم را به مدرسه ششم بهمن سابق که در محله چهاربیشه بود و اکنون به نام دکتر شریعتی تغییر نام یافته است در نوبت شبانه ثبت نام کند.

نکته: مدتیه که با مسکن مهر هم تونستین مشکل مردم منطقه رو حل کنین و دیگر بنده خداها نمیخواد دام و زندگیشون رو بفروشن و خرج مدارس غیر انتفاعی را بدن ...؟

خاطرات امیدوار رضایی: پدر هم به جای چوپانی مجبور شد به شغل کارگری به صورت پیمانکاری در یکی از شرکتهای پیمانکاری شرکت نفت که مسئول آسفالت جادههای شهر و خارج شهر و جاده های بین چاههای نفت بود مشغول به کار شود. روزانه حدود 56 ریال درآمد داشت و در پایان ماه حدود 150 تومان حقوق دریافت می گرد.

نکته: آره الانه پدر منم توی شرکت های پیمانی شرکت نفت روزانه 560 هزار تومان درامد داره و در پایان ماه حدود 15،16میلیون حقوق میگیره. اره تو اسمونا زندگی می کنیم!

خاطرات امیدوار رضایی: آن روزها شهر در اختیار شرکت نفت و ارتش قرار داشت و تنها زمینهایی برای ساخت باقی مانده بود که در دامنه کوهها و تپه های اطراف شهر قرار داشت و ساخت خانه هم در آنجا غیر قانونی بود. زمینی در ناحیه سرمسجد پشت کلانتری شماره یک (کلانتری 12 فعلی) را از یکی از اهالی محل به میزان یکصد تومان خریداری کردیم. در یک جلسه خانوادگی با حضور پدر، دامادها، پسرعموها، من و برادرم تصمیم گرفتیم شبانه این زمین را محل سکونت خود قرار دهیم ولی پولی برای ساخت نداشتیم. در نتیجه همه بسیج شدیم و با تسطی حزمین و استفاده از سنگهای همان محل و خاک و آب همانجا و سیمان و گچی که از آشنایان قرض کردیم توانستیم یک اتاق بسازیم.

نکته: چه کار خوبی کردین. راه حل خوبیه. چون 95 درصدجوونامون توان خرید خونه ندارن. پس باید بگم دست به کار شن.....!؟

خاطرات امیدوار رضایی: اتاق مسکونی ما از سنگ بدون پوشش سفیدکاری ساخته شده بود و دارای گچ کاری خاص و شیارهای مشخصی رو به بیرون بود. در فصل گرما وجود مارهای گوناگون از جمله یک مار مخصوص آن منطقه که باریک و خطرناک به طول حدودی 50 سانتیمتر و زرد رنگ بود در داخل خانه دیده می شد و وجود عقربهای سیاه درشت و عقربهای زرد ریز با نیش خطرناک در داخل اتاق و در میان البسه و لوازم خانه یک مسئله عادی بود و بارها شده بود که مجبور میشدیم آنها را از بین ببریم.

نکته: دیگه از اون جک و جونورا توی شهر خبری نیست ..؟!

خاطرات امیدوار رضایی: یادم هست در کلاس ششم بودم و در صندلی آخر کلاس نشسته بودم. عقربی از میان روپوش من که به دیوار پشت سر م آویزان کرده بودم خارج شد و توجه معلم و همکلاسی هایم را جلب کرد، که با کوبیدن لنگه کفش آن را از بین بردم. یادم هست تا سال آخر دبستان از کفشهای لاستیکی استفاده می کردیم این کفش بدون جوراب در هوای گرم بسیار آزار دهنده بود، پاهای مان در آن می چرخید و مجبور بودیم با کشی که دور آن می پیچاندیم، پای خود را در آن نگهداریم.

نکته: آفرین به این شجاعت. دیگه تو حوزه نمایندگی تون عقربی جرات نداره بره تو مدارس. تازه از اون موقع عقربا کم شدنه ....!

خاطرات امیدوار رضایی: ساعت تحویل سال نزدیک می شد و برادر م لباسهای نو را پوشید و جهت عید دیدنی و دادن خبری که مادرم برای فامیل یعنی خواهران و پسرعموها در محله سرمسجد فرستاده بود راهی سرمسجد شد. خانه اجاره ای ما در بالای تپه در محله مال گندلیها قرار داشت و یک راه خاکی و سراشیب به سمت پائین در جلوی خانه ما وجود داشت، برادرم باید راه بین چشمه علی و سرمسجد را پیاده طی میکرد. هنوز چند قدمی با شتاب از خانه دور نشده بود که به زمین خورد و زانوی شلوار نوی او پاره شد و ناراحت به خانه برگشت و مجبور شد با شلوار کهنه خود به دیدار فامیل برود.
نکته: اونقدر پول توجیبمون هست که بتونیم 4،5 سالی یه بار برا بچه هامون لباس کامل تهیه کنیم ...؟

خاطرات امیدوار رضایی: در محله چشمه علی در نزدیکی دبستان سینا که برادرم و من درس میخواندیم باغچه های کوچک از سبزیکاری وجود داشت که انواع سبزیهای خوراکی کشت میشد و ما سبزی مورد نیاز خود را از آنها تهیه میکردیم. در آن زمان یک بسته سبزی بزرگ مثل تره و یا ریحان دو ریال قیمت داشت (در سال 1345)

مشکل سبزی کاریمونم حل شد و همه سر حال و خوشحال و...؟ به زندگیشون ادامه میدن. هنوز زندن... نفس می کشن...!؟

خاطرات امیدوار رضایی: چون 150 تومان حقوق پدرم به جایی نمیرسید و به دلیل مشکلات و هزینه های تحصیل و اداره زندگی، تابستانها من و برادرم هم مجبور بودیم برای دیگران کار کنیم. همچون مادرم که ضمن پختن نان محلی برای دیگران، لباسها و ظروف را میشست و در ازای کار، شیر و پنیر و گاهی گوشت و سایر ارزاق خوراکی تهیه میکرد.

نکته: خوش به حال خودم. پدرم 15 میلیون حقوق میگیره. ما بچه ها از خوشی میزنیم تو سر و کله همدیگه ....!؟

خاطرات امیدوار رضایی: ابتدا برادرم وارد کار و کمک خرج زندگی شد. او از دستفروشی یک نوع زولبیا شروع کرد.

نکته: میشه با این شغل ایجاد اشتغال کرد...دیگه نیازی به به وام خود اشتغالی نیست...؟!

خاطرات امیدوار رضایی: مسجدسلیمان در آن روزگار همچون 50 سال گذشته خود از یک بافت طبقاتی برخوردار بود.

در این روزگارم 500 سال جلو افتاده ایم و با ساعت زمان بافت طبقاتیمون و درست می کنیم...!

خاطرات امیدوار رضایی: ما در خانه ای که در منطقه سرمسجد ساخته بودیم بدون هیچ گونه امکانات از جمله آب و برق و به ناچار در زیر سایه چراغ و نور شمع درس میخواندیم. حتی محله ما هم برق نداشت.

نکته: ما که آب و برق مون صلواتیه ... خدا رو شکر جدیدن گازم بهمون دادن ...!

خاطرات امیدوار رضایی: در خارج از شهر منطقه ای به نام چم آسیاب وجود داشت که درختهای کنار زیادی داشت (میوه درخت کُنار شبیه زالزالک و طعم آن بسیار خوشمزه و خاص است). در میان درختان مراتع خوبی برای دامداری وجود داشت. روزهای تعطیل کیسه ای با خود برمیداشتیم و یک هفته ای برای جمع آوری فضولات این منطقه برای استفاده به عنوان سوخت به آنجا میرفتیم.

نکته: میگم چرا قحطی اومده !!! تش به کارتون هر چه کنار بی همن کندین. اگوم هیچی ن منده ..!

خاطرات امیدوار رضایی: در شهر دو بیمارستان یکی متعلق به شرکت نفت و دیگری شیر و خورشید یا هلال احمر فعلی وجود داشت.

نکته: این چیزا که مال دوره شما بوده. الان که کسی جرات نداره مریض شه...!؟

خاطرات امیدوار رضایی: سال 1347 بود که من دچار عفونت شدید گوش و سینوس شدم و برای اولین بار به همراه مادرم به پزشک مراجعه کردم. پزشک پس از معاینه نسخه ای نوشت که به دلیل اینکه تا آن موقع از آنتی بیوتیک استفاده نکرده بودم خیلی سریع به درمان جواب مثبت داده و خوب شدم.

نکته: پس همون موقع بود فهمیدی باید دکتر بشی !..... ای شیطون!؟

خاطرات امیدوار رضایی: در سال 1349 بود که سگی هار که البته بنده نمیدانستم دچار بیماری است به من حمله کرد و کف پای چپ مرا گاز گرفت و زخم عمیقی برداشت و با درمانهای محلی و گیاهی خوب شد. هر چند به دلیل نبودن امکانات پزشکی کافین توانسته بودم از روشهای علمی و واکسیناسیون و روشهای پیشگیرانه استفاده کنم.

نکته: اما بالاخره به خیر گذشت. به حمدال... سی ، چهل سال که اصلا سگ ندیدیم تو شهر...!؟

خاطرات امیدوار رضایی: مسئول پذیرش بیمارستان شرکت نفت یکی از فامیلهای ما بود که گاهی ما را مخفیانه می دید و یا دارویی را برای مداوا به خانواده میرساند ولی در مجموع اختلاف طبقاتی و استفاده از امکانات شرکت نفت به صورت تبعیض آمیزی بر شهر حاکم بود.

نکته: خدا وکیلی اگه هنوزم هستش بگو ما رو هم سفارش کنه... الانه که تو شرکت نفت هیچ تبعیضی نیست...!؟

خاطرات امیدوار رضایی: امنیت داخلی شهر با گشتهای موتوری شرکت نفت که دو نفر بودند صورت میگرفت. افرادی بسیار منظم و خشن بودند و با کلاه ایمنی و لباسهای انتظامی مشخصی که سوار بر موتورسیکلتهای دونفره که سه چرخه بودند به گشت در محلات مسکونی و شهر میپرداختند.

نکته: آره ه ه ه. امنیت شهر که نگو ... عالی ی ی ی....!؟

خاطرات امیدوار رضایی: من به فوتبال علاقه خاصی داشتم و در دبیرستان سینا که پنج سال تحصیل خود را از سال اول راهنمایی، کلاس هفتم تا یازدهم (یا سوم دبیرستان فعلی) گذراندم در زمین خاکی پشت کلانتری در محله خود با دوستان فوتبال بازی میکردیم. توپ فوتبال ما پلاستیکی بود و دروازه دو سنگ بود که به فاصله 4 متری از هم قرار داشتند و در محوطه پا برهنه بازی میکردیم.

نکته: دکتر میگم استقلال تهران ول نمی کنی...؟ حتما عشق دوران کودکیه ...!؟

خاطرات امیدوار رضایی: وقتی در سال 54 برادرم با رتبه دوم در کنکور دانشگاه علم و صنعت قبول شد و در رشته مهندسی مکانیک ثبت نام کرد از من خواست برای ادامه تحصیل به تهران بیایم، یعنی بهار 54 سالی که من کلاس یازدهم را به پایان میبردم، یکی از دوستانش را راهی مسجدسلیمان کرد و تابستان همان سال با قطار به تهران رفتم. تا آن زمان به شهر بزرگی مثل تهران نرفته بودم و برای من بسیارخیره کننده و جالب بود.

نکته: به خاطر همینه که رفتی 16 سال پشت سرت و نگاه نکردی!؟

خاطرات امیدوار رضایی: تیرماه 55 در خانه خود مان در سرمسجد در کنار پدر و مادرم بودم که کسی روزنامه سراسری که اسامی قبولیهای کنکور را نوشته بود آورد و من در آنجا متوجه شدم که در رشته پزشکی دانشگاه ملی قبول شدم و برای ثبت نام چند روز بعد راهی تهران شدم.

نکته: ای کاش هرگز دانشگاه قبول نمی شدی دکتر! اینطور ی نماینده هم نمی شدی و شاید مسجدسلیمان همون شهر اولین ها ... شهر نفت می ماند..؟!