آرزو داریم نان نداشته باشیم ولی آب باشد


بعد دست میکشد و آستین پیراهن گلدارش را پایین میآورد، گلهای پژمرده میریزند پایین، تشنگی توی تار و پود مسجدسلیمان موج میخورد.
پیرزن میگوید: ” آرزو داریم نان نداشته باشیم ولی آب باشد. پیرمرد آسم دارد و با این وضعش، بیآبی برایمان سختتر است. چند سال است که محله ما، نمرهیک، آب ندارد.”
انگار که قرار باشد معجزه بشود، با هزار امید و آرزو زل زده به خودکار آبی و برگههای سفید، میگوید:” تو را به خدا بنویس فقط آب به ما بدهند.”
پیرمرد دستها را گذاشته روی زانوها، میخندد؛ دل آدم غش میرود برای خوبیاش. اسپریهایش را به نخی بسته و از گردن آویزان کرده است که دم دست باشد، اسپری صورتی و اسپری آبی. هوای شهر نفتی بوی گاز میدهد و پیرمرد در کوچه سالخورده شهر آبا و اجدادی هنوز نفس میکشد.
پیرزن میگوید:” نامه دادیم به رئیسجمهور، برگشت خورد، جواب ندادند.” پیرمرد دنبال حرفش را میگیرد: ” من هم توان ندارم که بدوم دنبالش.” و دستش را از روی ناچاری، مریضی، ناتوانی و شاید دیگر ناامیدی توی هوا تکان میدهد.
پیرزن گله میکند:” روزی که میخواستم از وضعمان به رئیس جمهور نامه بدهم، ۷۰ هزار تومان دادم و از ریه پیرمرد عکس گرفتم. عکس را با نامه دادم ولی فایده نداشت.”
بعد در نیمه باز را رو به راهپلهای سیمانی باز میکند و میگوید:” اصلا بیا خودت ببین، این جا آب لولهکشی نداریم، منبعها هم خالی هستند.” بعد به زحمت ردپای لنگیاش را روی پلههای تند و شیبدار راهروی خانه میکشد تا حیاط. با دست میزند به منبعهای پوسیده، صدای خالی توی دل منبعهای خشک میپیچید، دریغ از یک چکه آب.

پیرزن دست روی دست میگذارد و اشاره میرود به آشپزخانه سوت و کور گوشه حیاط:” آب نیست که هیچ کاری انجام بدهیم، نه آشپزی، نه شستوشو، هیچ کاری. کولر آبی هم توی این گرما نمیکشد و هیچ خنک نمیکند.”
بعد با رودربایستی میگوید:” تشنه نیستید؟ آب بیاورم برایتان؟” و زود دو لیوان آب از اتاق میآورد، آب گرم است و توی ظهر ِ دَمکرده بیشتر آدم را تشنه میکند.
پیرزن، محجوب سر میاندازد پایین، میگوید: ” از خانه فامیلمان برای امروز آب آوردیم، گذاشتهام توی یخچال ولی هنوز خنک نشده است، شما ببخشید.” بعد هم میگوید:” مسجدسلیمان، نمره یک، آخر ِ کوچه شهید هُنری، بنویس آب ندارند.”
از دیوار کوتاه حیاط، تمام محله نمره یک آن پایین پیداست و نمره یک، چاه شماره یک نفت خاورمیانه در سراب تشنگی مسجدسلیمان خاموش است.
پیرزن باز میگوید:” آب که نیست، دلسرد شدهایم. کسی هم خانه را از ما نمیخرد که محلهمان را عوض کنیم، میگویند این جا که آب ندارد.”
مینشیند لبه دیوار، پشت سرش تا دورها مسجدسلیمان است، منظره شهر نفتی تشنه، آرام میگوید:” آب که باشد، غم نداریم.”
بعد جدی و معترض میگوید:” آب که باشد خوب است، اصلاً دیگر هیچی نمیخواهیم، نان خالی میخوریم.”
بعد باز دستهای حنا گذاشتهاش آرام روی هم میافتند و در پس زمینه شهر تشنه ساکت میشود.
