( اون روزها كجا حالا كجا )


اونروز بابام ميگفت اون قديما .

مردم همديگه رو دوست داشتن قدر خدا .

دروغ و ظلم و كينه كه نبود .

قهر و دعوا و حيله كه نبود .

هميشه هر جا ،بوديم ما با هم .

دوستي ها زيادو دشمني خيلي كم .

دوست با دوست و برادر با برادر دست در دست .

هممون خونه يكي بوديم به خدا يادم هست .

شاديهامون قهقه ها داشت .

گريه هامون صدا نداشت .

خلاصه ما سر ميداديم واسه هم .

سر كه هيچي جون ميداديم مابه هم.

من به بابام گفتم كه الان .

گذشته خيلي از اون زمان .

تو اين زمونه دوستي هست هنوز.

دروغ نگم خوبي هست هنوز.

دشمني هامون هست قدري زياد .

حيله و نيرنگ هم تا دلت بخواد .

روزاي خوش هميشه هستيم ما با هم .

روزاي تنگي نيستيم ،ميكنيم دروغي سرهم .

دستهامون هنوز هم در دست هم .

خنجرامون از پشت كشيده واسه هم .

گريه ها فراونن ،خنده ها شد ، بيصدا .

انگاري شاكيه از هممون ،تو هم خدا .

خنده به هم زيادو مردونگي كم رنگ شده . 

خر ديگه بار نميبره ،بابا اونم زرنگ شده .

آخه خدا تو ديگه چرادرد ما رو نميكني دوا .

مگه ماها چي كم داريم از آدمهاي قديم ترا .